و یوم الحسره عجب روزی ست....

اولین بار بود که بدین شکل میرفتم...

جالب بود...

شلوغ ..سر وصدا ...

دم در آنجا مادری" خوش آمدی "میگفت...

"خوش آمدی فرزندم...خوب کردی از گناه برگشتی و آغوشم را طلب کردی...و آغوش پروردگارم را .."

....

و من مبــــــهـــــوت....

گاهی صدای گریه از خواب بیدارم میکرد...

گریه نه...ضجه...

آنجا کسی کسی را متهم نمیکند به مـثبت بودن...اگر ساعت ها ساکت باشی هیچ نمیگویند...

آنجا گریه بلند توجه مردم را جلب نمیکند...

انگار همه پناه آورده بودند به آغوش خدا...و بلند بلند گریه میکردند...عقده گشایی...عقده ای یکساله...

آنها برای گرفتن گریه نمیکردند...برای دادن التماس میکردند...

برای دادن جان به خدا ...

و من مبـــهـــــــوت ...

دقایق آخر...دعای ام داوود...و باز هم ضجه بچه ها...

و یوم الحسره عجب روزی ست....

 

والسلام

یاعلی

/ 1 نظر / 9 بازدید
عشق نوشته های برای خدا

سلام دوست عزیز وبتون محشره من از این شعر خیلی خوشم اومد اجازه دارم کپی کنم و تو درباره ی وبلاگ ها ، بزارم؟ Http://neveshtehayecrystali.blogfa.com Http://brobaksbehesht.loneblog.ir Http://kelashinkof.vistablog.ir