عاشق شده....!!!!!!!!

گاه به نقطه ای خیره میشد....

و همه او را نشان میدادند و می گفتند.....عاشق شده....

از سر ناچاری لبخندی میزد و میگفت...:جوانی است دیگر.....

هیچ کس جز خدا و آقایش نمی فهمیدند دردش چیست....

اشک هایش را پشت خنده هایش قایم میکرد تا نکند چینی تنهایی سهراب بشکند......

خود را بی تفاوت نشان میداد تا نکند برچسبه.... را به او بزنند.....

از درد سخن گفتن از درد شنیدن....

با مردم بی درد ندانی که چه دردی ست....

دوست داشت فریاد بزند و بگوید دردش چیست.....

ولی پیش مردم بی درد...؟؟؟!!!

یا پیش کسانی که مثل سهرابند شکستنی.....؟؟؟!!!

کاش میشد گفت....میشد گفت تا شاید این دل کمی آروم بگیرد.....

کاش......

/ 2 نظر / 15 بازدید
پریسا

لطف کردی بهم سر زدی, ممنون. بازم بیا پیشم

عبد کوی عشق

[ناراحت]