مسافران همه رفتند و باز جا ماندم...

پر است خلوتم از یاد عاشقانه ی او...

گرفته باز دل کوچکم بهانه ی او...

مسافران همه رفتند و باز جا ماندم...

کدام جاده مرا میبرد به خانه ی او...

غروب ابری پاییز می چکد در من...

پرم ز هق هق باران کجاست شانه ی او..؟؟!!

 

و .. مادرت یک همچین روزی وقتی تو در آغوشش بودی فکر میکرد روزی شهید شوی..؟!

 

تولدت مبارک....

صلوات

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاهد

سلام بر عرفه که جانمان را به رایحه و خنکای نسیم نوازش می دهد. سلام علیکم همسنگر به روزم به مناسبت روز عرفه و منتظر حضورتون یا زهرا س [گل][گل][گل]

طلبه

همه کمال در دو کلمه جمع است: علم به تکلیف در همه ابعاد وجودی و زندگی کوتاه دنیوی و عمل خالصانه و به موقع به تکلیف. امشب برای تو وهمه آنان که می شناسم از خدای بزرگ این دو کلمه را در خواست می کنم، تو نیز این را برایم طلب نما...[گل]

طلبه

همه کمال در دو کلمه جمع است: علم به تکلیف در همه ابعاد وجودی و زندگی کوتاه دنیوی و عمل خالصانه و به موقع به تکلیف. امشب برای تو وهمه آنان که می شناسم از خدای بزرگ این دو کلمه را در خواست می کنم، تو نیز این را برایم طلب نما...[گل]

منتظر

همه رفتند وما جاماندیم.... اعیاد مبارک التماس دعا

چادرخاکی

بار الها اجلم را تو به تاخیر انداز چند روزیست دلم تنگ محــــــرم شده است.....

چادرخاکی

سلام داداشِ شهیدم تولدت مبارک توروخداازخدابخواه مشکلمون حل بشه امروزنشونه هایی دیدم که فهمیدم خودت خواستی بهت متوسل بشم[گریه]

طلبه

عمریست به عشق تو اسیریم علی مست از خم باده غدیریم علی داریم تمنا ز خداوند علی با حب ولای تو بمیریم علی ---------------- چون نامه ی اعمال مرا پیچیدند / بردند به میزان عمل سنجیدند بیش از همه کس گناه ما بود ولی / آن را به محبت علی بخشیدند . . . ------------------- عیدالله الاكبر، عید غدیر خم مبارک باد. سلام.به روزم با موضوع غدیر و ولایت.به این حقیر سربزنید خواهشأ توپستم متن رو با دقت بخونیدتا نظرتون رو بدونم.[گل]

سرباز گمنام

آقا راضی به زحمت نبودیم، شرمندمون کردید یا زهرا

نقطه رهایی

چنگ زد توي خاك‌ها و گفت «اين آخرين عملياتيه كه من دارم مي‌جنگم.» اصلا همتِ چند روز پيش نبود. خيلي گرفته بود. هميشه مي‌گفت «دوست دارم بمونم و اون‌قدر درد بكشم كه همه‌ي گناهام پاك بشه.» مي‌گفت «دلم مي‌خواد زياد عمر كنم و به اسلام و انقلاب خدمت كنم.» ولي اين روزها از بچه‌ها خجالت مي‌كشيد. مي‌گفت «نمي‌تونم جنازه‌هاشونو ببينم.» ماندن براش سخت شده بود. گفتم «اين چه حرفيه حاجي؟ قبلاً هركي اين حرف‌ها رو مي‌زد مي‌گفتي نگو. حالا خودت داري مي‌گي.» انگار دردش گرفته باشد، مشتش را محكم‌تر كرد و گفت «نه. من مطمئنم.»