اردوی راهیان نور.....صبحگاه....

قسمت اول

بشینم......برپا.....

بشینم.....برپا......

.

.

.

.

هرشب دور هم می نشستیم و دعا می کردیم.....

یکی از بچه ها می گفت: خدایا تیکه تیکه ام کن....

دلیلش رو پرسیدم...نمی گفت.....اصرار کردم...گفتم من فرمانده ات هستم.....گفت:

1) یک متر پارچه از این دنیا رو با خودم نبرم....       

2) یک متر از این خاک رو بدن من اشغال نکنه.....

3) کسی برای تشیع جنازه ام به زحمت نیوفته و اذیت بشه(نگه هوا گرم بود....سرد بود....چقدر بد بود)

رفت....رفت عملیات و به خواسته ی دیرینه اش رسید.....

تیکه تیکه شد......

مثل......

/ 4 نظر / 12 بازدید
مسعود

سلام دوست عزیز...... خسته نباشی..............خیلی قشنگ بود..... ممنون...... یاعلی

گمنام(59)

سلام پستهاتون رو خوندم، خیلی زیبا بودن و پر محتوا، التماس دعا خوش به سعادتتون

امام را دعا كنيد

سلام ايزد منان سلام جبرائيل سلام شاه شهيدان به مسلم بن عقيل عرفه التماس دعا..

کبوتر

سلام علیکم اونا به چیا فکر می کنند و من.... خدایا یه کم بصیرت بده