درد بی عشقی...

یاد آن ایام که در گلشن فغانی داشتیم

در میان لاله و گل آشیانی داشتیم

 

گرد آن شمع طرب میسوختم پروانه وار

پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

 

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

 

چون سرشک از شوق بودم خاک بوس درگهی

ون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

 

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود

در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

 

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

 

بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش

نغمه ها بودی نرا تا هم زبانی داشتم

رهی معیری

/ 8 نظر / 9 بازدید
پلاک57

خیلی جالب بود....... وب ارزش دارید . یه سری بزنید

ماءالمعین

با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز: با مطلب جدید "تلنگر" بروزم. افتخار ماست که تشریف بیارید.

میلاد

سلام باافتخار لینک شدین.التماس دعا

شاید شب

معیار........... م.ق ا.ر.م هاشمی . . . . باز این ذهن عاشق من با دل دیوانه ام روی هم ریخته اند و دستم را مجبور به نوشتن کردن شما هم یاری کنید بخونید منتظرتون هستم راستی...........سلام شاید...........

حلما

امشب شب بزرگی است برای شیعیان سوریه و بحرین دعا کنید

منتظر

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟ و ای کاش که این جمعه بیایی! دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟ تو کجایی؟ تو کجایی... التماس دعا

رها

موفقيت ، يک درصد نبوغ ، 99 درصد عرق ريختن . توماس اديسون سلام خداقوت. بروزم به ماهم سربزنید