بیا مهدی شب هجران سحر کن....

جان به لب آمد دگر از این شب هجران بیا
دل به تنگ آمد ز غم ای خسرو خوبان بیا
چاره درد دلم را کس نمیداند بگو
مردم از دوری تو خود از پی درمان بیا
روزی از روی کرم این پرده را از رخ بکش
روی خود بنما به من چون طالع رخشان بیا
طاقتم دیگر نمانده بی رخ زیبای تو
مرحمت بنما به من با یک بغل احسان بیا
بر سفر پایان بده من التماست میکنم
سوی این شهر و دیار ای یوسف کنعان بیا
بر همه منت بنه بر غیبتت پایان ببخش
بر همه عالم عیان با آن رخ تابان بیا
دل ببر از جمله عالم با فروغ روی خویش
ای مسیحا بهر احیاء دل دوران بیا
نویسنده و شاعر: مبشر

                                                 اللهم عجل لولیک الفرج

                                                           صلوات

/ 9 نظر / 9 بازدید
مسعود

سلام......حال شما خوبه؟؟؟؟؟؟ گوش کن هیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس آرامتر! گوش کن. میشنوی؟ صدای پای اسب است! قدوم محکمی دارد. آری گویا مسافر عزیزی در راه است. هیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس! اندکی آرام! ببین! خوب نگاه کن! گویی کسی قصد میهمانی گرفتن دارد. گویی کسی پیغامی دارد. آری آری حسین است. آری حسین است که صدایش می آید. حسین است که از دور نمایان است. هنوز یک هفته ای به میهمانی اش وقت باقی است. اما .................... آمده تا کارت دعوت هایمان را بیاورد. می گویند تعداد کارت به قدری است که تمام عالم بلیط رفت دارند. جایگاه میهمانان همه در یک نقطه است. فقیر و ثروتمند پیر و جوان زن و مرد صدا که می کند، صدایش عالمگیر است. چه بویی! بو کن. حس میکنی؟ بو، بوی محرم است. اولین ماه خدا! یاعلی

گمنام(59)

السلام علیک یا باب الحوائج خدایا شرح غم خواندن چه سخت است ز داغ لاله پژمردن چه سخت است نمیدانی که با دست بریده ز پشت اسب افتادن چه سخت است اگر تیری درون چشم باشد نمیدانی زمین خوردن چه سخت است نمیدانی که با چشمان خونین جمال فاطمه دیدن چه سخت است کنار علقمه با مشک خالی ببین شرمنده گردیدن چه سخت است... التماس دعا به روزم

نیکی

بسم الله النور... ...گفتم بر من و مادرش چه گذشته. گفتم که هرچه زنگ میزدیم خبری ازش به ما نمیدادند. گفتم: مهدی، خدا تو رو دوباره به ما داده. ما از تو دست شسته بودیم. لبخند میزد. راهیش کردم خانه و خودم رفتم یک گوسفند خریدم و با قصاب رفتیم خانه. گوسفند سر بریدیم که آمد توی حیاط. از حالت چهره اش فهمیدم که ناراحت شده . گفتم : چیه آقاجون؟ از چی ناراحتی؟ گفت: آخه چرا با من این کار رو میکنین. چرا با این کارتون رحمت خدا رو ازم دور میکنین؟ همان لحظه فهمیدم به چه فکر میکنی. گفتم: مهدی جان، ما هیچوقت نذر نکردیم که تو سالم از جبهه برگردی. همیشه گفتیم خدایا دادیمش در راه تو. به فکر برگشتنت نبودیم، وقتی بدرقه ت میکردیم. حالا این گوسفند برای شکره. نذری نیست. اخمهایش باز شد و رفت توی خانه. بزرگترین آرزویش شهادت بود. چندبار حتی به زبان هم گفت. آن روز خیال کرده بود ما نذر میکنیم که شهید نشود. برای همین ناراحت شده بود. یکی از علتهایی هم که زیاد در شهر ماندنی نمیشد ؛ فکرمیکنم همین بود. میترسید فرصت شهادت را از دست بدهد. طوری مجروح شده بود که یک جای سالم توی صورتش نمانده بود. زیر پوست صورتش پر از خرده شیشه بود. مثل اینکه توی

نیکی

سـلام بــزرگـوار آقـا مـهــدی آسمونی شد... با احترام دعوتید [گل] عاقبت بخیر و سعادتمند باشید در پناه مهربانترین.[گل]

شاید شب

خوبید؟؟؟؟ نمیدونم دیوانه میشم یا که تازه عاقل میشوم منتظرتونم راستی.............سلام شاید...........

یاس بی نشان

دلنوشته ای به امام زمان(عج) مولای من:نوای دل بیقرارم ، عصرهای جمعه دلم باز در نبودنت حضور سبز تورا می طلبد ومن بارانی می شوم در کنارهمان سجاده سبزی که ازسرزمین نورجایی که حضورت را باظهورت پیوند میدهد ارام میشوم ای سایبان دل های بیقرار...دلم گرفته است از تمام روزهایی که بی یادتو گذشتن وحضورت رادر کنار بار سنگین گناهانم حس نکردم...دلم گرفته است بگذار این بار دل من بارانی شودتا قطره ای احساس کنم که چگونه دل فرزند یاس را رنجاندم.....بازبه بهانه کدامین دردهایم بهانه نبودنت را میگیرم.....گم شده روزهای پردغدغه که درروزگار ماغریب شده ای . تاریخ تکرار میکند غریبی جدتت وما ازیاران عهدشکن روزگا ر گشته ایم.بامن بگوبه کدامین گناه یوسف رابه چاه انداختن؟؟وما به کدامین فراموشی دچار شدیم؟؟کاش می امدی تا زشتی ها با مهربانیت از بین میرفتن و عدلت بر جهان چیره می شد کاش می امدی...کاش...... اللهم عجل لولیک الفرج

منتظرگمنام

کاش می شد بچه ها را جمع کرد سنگر آن روزها را گرم کرد کاش می شد بار دیگر جبهه رفت جنگ عشقی کرد و تیری خورد و رفت…